X

درسا خانوم، عشق بابا امیر و مامان سارا

درسا جونی، روز دوشنبه، تاریخ 90.10.19، در بیمارستان جواهری بدنیا آمد.

IMG4UP

[ چهارشنبه 8 / 9 / 1391 ] [ 19:21 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

آخرین پست

 

سلام عشق مامان؛

این روزها نزدیک به عیده و زود میگذره ... تقریبا خیلی شلوغ پلوغ شده ... چند روزیه که میری مهد البته روزی 3-4 ساعت اونم بیشتر وقتها هستم تا عادت کنی ....

عشق مامان نمی دونم چرا ولی دیگه دلم نمی خواد واست وبلاگ بنویسم ... چراش رو نمی دونم ولی میدونم دیگه نمی نویسم .... عاشقتم

به دوستای خوب و مهربونم سر میزنم و خوشحالم که این مدت باهاشون بودم ....

دوستت دارم عزیزم ... خاطرات از این به بعد شاید توی یک دفتر ثبت بشه .... بوسسسسسسسسس

[ دوشنبه 26 / 12 / 1392 ] [ 7:29 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد درسا ... دی 92

 

سلامی به گرمی خورشید؛

آخرین تولد ... مال شما بود ... این دفعه هم فقط خانومها بودن و یه جورایی یه دفعه ای شد ... دوست داشتم امسال رو اختصاص بدم به خودت و دوستات که نشد (بنابردلایلی) ... منم واسه همین مجبور شدم خانوادگی بگیرمش ...

یه تفاوت بزرگ که تولد امسالت داشت ... بودن خاله سما بود ... وای که چقدر راضی بودم از بودنش ... عاشقشم خوب

ترجیح میدم بازم به روایت تصویر توضیح بدم ....

راستی کیک تولدت رو امسال از شیرینی تواضع توی مرزداران سفارش دادم ... مجبور شدم صبح بابا امیر رو بفرستم بگیره که به ترافیک نخوریم ... خداییش که عالی بود ... همون چیزی که می خواستم از همه لحاظ

راستی تم تولدت قرار بود گلبه ای باشه که خیلی چیزهاش رو پیدا نکردم ... واسه همین گلبه ای و صورتی کمرنگ شد...

 

.

میز تنقلات

 

.

کیکت

 

.

هدیه خوشگل از طرف خاله سما ... یک شلوار هم داره

 

.

بادکنک ها ... زرد نمی دونم از کجا اومد ... وقتی خریدیدم گلبه ای بودن!

 

.

عاشق این عکستونم

 

.

میز شام ...

 

راستی تولدت شما هم چهارشنبه 92/10/25 بود عزیزم

[ سه شنبه 22 / 11 / 1392 ] [ 15:39 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

آقاجون ...

این رو دلم نیومد ننویسم ... یه روزی که رفته بودیم خونه عزیز اینا ... به محض ورود ازم پرسیدی: «مامانی، آقاجون کوووووووو؟؟؟؟؟!!!!»

 

.

بَنِرهای دم در خونه آقاجون

 

.

یه سری از گلهایی که واسه آقاجون آورده بودن

 

.

عکس آقاجون ... روحش شاد

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 18:04 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

ماه گذشته به روایت تصویر (2)

.

وسایل آشپزخانه درسا خانوم ... بازی هر روزش

 

.

این آقا اسمش شهاب هست ... از دوستای قدیمی بابا امیر ... دیروز واسه اولین بار موهات رو ایشون کوتاه (بهتره بگم مرتب کرد) کردن ... ایشون آرایشگر امیر تتلو و آرمین 2@FM و خیلی از بازیگرای ایرانی هم هستن

 

.

موهات اولین باری هست که سشوار کشیده شده و کاملاً صاف شده بود

 

.

ژست گرفتی با دامن و کفش پاشنه داری که واسه عیدت خریدیم

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 17:52 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

ماه گذشته به روایت تصویر (1)

.

موهات رو ملیکا بافته بود

 

.

بدون شرح

 

.

کیک تولد بابایی (7 بهمن بود ...)

 

.

بازی با برف شادی

 

.

این لباس و بافت زیرش رو مامانی زحمت کشیده واسه تولدت داده

 

.

در حال رقصیدن با آهنگ شادمهر

 

.

جدیداً حتما باید تو بغل بابا امیر باشی تا بخوابی!

 

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 17:46 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد پسر عمت ... علی آقا
دوباره سلام؛
تولد علی پسر عمت هم دو روز بعد که جمعه می شد ... اونجا هم کلی قر دادی و رقصیدی و شیطونی کردی با ابوالفضل و امیررضا ...
برعکس تولد قبلی که فقط خانومها بودن ... این دفعه همه باباها هم بودن و خیلی بیشتر خوش گذشت ...
باز هم به روایت تصویر ...
راستی تاریخش هم 92/10/21 بود

 

آماده شدی بریم تولد علی

آماده شدی بریم تولد علی

 

کادوی تولد علی ... پول و هندونه ... ههههه

 

.

شما و علی

 

.

شما هم کیک رو تنها پیدا کردی و رفتی که انگشت بزنی به کیک

 

.

سفره شام ... مرسی عمه جونی

 

.

بدون شرح

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 16:53 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد دختر عموت ... ملیکا جون

 

سلام مامانی جون؛

امروز دو سال و یک ماهت کامل شد ... دوست نداشتم بیشتر از این واسه گذاشتن پست تولدها صبر کنم ...

می خوام پست ها رو جدا جدا بذارم ... فکر کنم بهتره

اول تولد ملیکا جون ... دختر عموی گلت که از من فقط 5 سال کوچیکتره ...!!!

92/10/18 بود یعنی شب تولد شما ...

وای از اون روز که چون چهارشنبه هم بود و از شرق باید میرفتم غرب ... دو ساعت و نیم توی ترافیک فقط کلاچ و ترمز می گرفتم مادرجون ... خدا رو شکر شما خسته بودی و کل راه رو خواب بودی وگرنه که هیچی دیگه

توی راه هم الهه جون بهم زنگ زد و تولد شما رو تبریک گفت و کلی خوشحالم کرد

حالا عکسها به روایت تصویر ...

راستی تم تولد قرمز مشکی بود ... من میخواستم تولدت رو تم کفشدوزک بگیرم که به این دلیل نشد

 

امیررضا ... درسا ... ابوالفضل

 

آپلود عکس

کیک تولد ملیکا جون

 

 آپلود عکس

شیطنت و بادکنک بازی

 

آپلود عکس

کفش عمه اعظم رو مدام پات میکردی ... میدونستی با تیپت سِت میشه

 

آپلود عکس

آخر سر هم شبیه کفدوزشکت کردن با کیک

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 16:38 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

آقاجون تنهامون گذاشت
سلام خوشگل مامان؛
این روزها خیلی سخت میگذره .... جمعه 27 دی آقاجون (بابابزرگ پدری) ما رو تنها گذاشت ....
جمعه هفتم آقاجونه .... میدونم بزرگ شدی شاید ازش خاطره ای تو ذهنت نباشه ...
وصیت کرده بود کرمانشاه خاکش کنیم ... این چند روز اونجا بودیم ... بعد میام بیشتر میگم ....
فعلا دوست دارم فقط گریه کنم ....

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 16:21 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

23 ماهه شدی

سلام عروسک مامان؛

ببخشید که اینقدر دیر اومدم واسه آپ کردن وبت عشقم ...

این روزها خیلی شلوغ پلوغه ... البته سه ماه گذشته همینجوری بوده ... داریم به اومدن دایی امین نزدیک می شیم و همچنین امتحانهای من .... فکر با شما من قراره درس بخونم ... چه جوریش رو نمی دونم ...

خلاصه که تقریباً همه چیز رو با جمله می خوای ... دو هفته ای بود که شیشه رو کامل ازت گرفتم اما به دلیل اینکه سرما خوردی و باید مایعات می خوردی ... لیوان رو هم خیلی دوست نداری دوباره شیشه برگشت اما نه برای خواب ... دیگه موقع خواب بدون شیشه می خوابی خدا رو شکر ....

خدا رو شکر خبری نبوده جز سلامتی ...

چند تا عکس و توضیحات لازمه ... راستی هنوز بعضی وقتها باورم نمیشه که الان مادرتم ...  این دو سال چقدر زود گذشت ...


آپلود عکس

داری آهنگ عروسک خوشگل من گوش می کنی و همراهش می خونی


آپلود عکس

ماهک دوست جونی شما ... دختر همسایه روبروییمون


آپلود عکس

خودم چتری هات رو کوتاه کردم ... خوب شده نه!


آپلود عکس

روزی که 23 ماهه شدی


آپلود عکس

آماده شدی با دوستای من بریم بیرون


آپلود عکس

شیطونی و قر دادن در فرحزاد


آپلود عکس

عکس دسته جمعی با دوستای مامان سارا

از راست (خاله مریم - مامان سارا - خاله مهتاب - خاله مصی)


آپلود عکس

آخر شب هم با بابا امیر رفتیم هایپر استار



[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 16:21 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

این روزها ...

سلام کوچولوی ناز مامان؛

این روزها میگذره اما سخت .... راستش یکی دو هفته گذشته پر بوده از ماجرا ... بیشترش شادی بود که آخرش با رفتن پدر بابا امیر به رحمت خدا با غم همراه شد ...

می خواستم بیام واست بگم از تولد ملیکا (دخترعموت)، علی (پسرعمت) و تولد قشنگی که واسه خودت گرفتیم و با حضور خاله سما خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ....

خاله سما الان دو روزه که برگشته استرالیا ... دلم خیلی خیلی واسش تنگ شده ...

واسه اینکه اومد و یک ماه پیشمون بود کلی ازش ممنونم ...

امروز تولد بابایی (پدر من) هست ... ما جمعه یه کیک کوچولو واسش خریدیم و فقط بهش تبریک گفتیم ... هممون ناراحت آقاجون بودیم که دیگه پیشمون نبود ...

میام پست های تولدها رو جداگانه واست میذارم عشقم ...

یکم فرصت میخوام ... الان نمی تونم پست شاد بذارم ... منو ببخش دختر خوشگلم

[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 16:21 ] [ سارا ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد